روز اول مدرسه بود محسن آماده شد. وراهی مدرسه شد وارد مدرسه که شد

فرشاددقیق همسایه ی تازه اش را دید. به طرف او رفت وسلام کرد .آقای دقیق دست او

را دردستش فشرد وهی تکان داد محسن :( بسه دیگه فرشاد دستم درد گرفت آخه )

فرشاد با صدی کلفت گفت :(ببخشید معذرت می خواهم)زنگ مدرسه به صدا

درآمد بچه های دبیرستانی مانند بچه های کودکستانی  با جیغ وهیاهو وارد کلاس

شدند محسن وفرشاد باهم، هم کلاس بودندبه خاطر همین محسن وفرشاد کنار

هم نشستند آقای معلم آمد وبعد از کمی گپ زدن شروع کرد به درس دادن 

فرشاد راست روی صندلی نشسته بود ودست هایش را صاف

روی میز گذاشته بود وزل زل به معلم نگاه می کرد .محسن کم بود که خنده اش بگیرد

اما به زور جلوی خودش را گرفت معلم هم هی به او نگاه می کرد ولبخند می زد البته

لبخند نه نیشخندزنگ تفریح خورد فرشاد آستین دو دستش را بالا کشید وبه ساعت

نگاه کرد او دوتا ساعت مچی داشت یکی در دست چپش ودیگری هم  دست راستش

یکی از بچه ها ی کلاس او را دید وگفت :( ساعت ندیده ای ) فرشاد ومحسن بلند شدند

وبه حیاط  رفتند در راه بینی فرشاد محکم به در  خورد چون یکی از بچه ها در را ناگهان باز

کرد وقه قه به فرشاد خندید محسن  خواست ابراز دوستی کند جلو آمد وبه آن بچه

گفت :( مرض داری اذیت می کنی ) فرشاد به محسن :( اشکالی ندارد محسن جان من

او را می بخشم) محسن گفت :( بله آلی جناب )زنگ دوم معلم بعدی وارد شد

موقع حضور غیاب دانش آموزان به نام خانوادگی آقای دقیق گفت :( دق دقه ) یک بمب

خنده  درکلاس منفجر شد وکلاس پر از قهقه وغوغا شد بعد از چند دقیه معلم

توانست کلاس را ساکت کند زنگ تفریح خورد معاون پرورشی به کلاس آمد گفت :

( بچه ها تا فردا یه نماینده انتخاب کنید ) یکی از بچه ها گفت :( فرشاد دقیق ) همه گفتند :

( اره فرشاد بشه ) فرشاد جلو رفت وگفت :(بچه ها من صلاحیت لازم را ندارم خواهش

می کنم یه نفر دیگر را انتخاب کنید )بعد می خواست برود سر جایش بنشیند که پایش

خورد به پای یکی از بچه ها بعد افتاد زمین همه  ی بچه ها خندیدند وفرشادهم

خندید یکی از بچه ها با صدای بلند گفت:( باید یکی را انتخاب کنیم که پایه باشه )

محسن گفت :( به افتخارش ) بعد همه ی بچه ها دست زدند وخندیدنددیگری

گفت :( باید پایه باشه میز باشه نمیشه ) زنگ دوم معلم بعدی آمد بعد از شناخت

ومعرفی شروع به درس دادن کرد برای همین رفت جلوی وایت بورد تا بنویسد خواست که

در ماژیک را بازکند یک دفعه دستش محکم به وایت بورد خورد بچه ها آرام به او خندیدند

وسط درس جذر گرفتن از اعداد  محسن داشت با  فرشاد حرف می زد که معلم با

صدای بلند به اوگفت :(محسن خلیلی ) محسن :( بله آقا ) معلم :( الان داشتم من

چی می گفتم ) محسن :( جذر گرفتن از اعداد) همه ی بچه های کلاس باصدای بلند

خندیدند. معلم گفت :( ماشاالله آفرین ادبتو برم ) بعد زنگ آخر خورد

[ ۱۳٩٢/۳/۱٧ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ღMOHAMMADREZAღ ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه