داستانهای ملا

*روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید ؟

ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم

*روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد ، د.ستش از او پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی ؟

ملا گفت به خاطر اینکه خودم رویش ننشسته بودم والا خودم هم گم می شدم !

*روزی شخصی از ملا پرسید : ماه بهتر است یا خورشید ؟

ملا گفت ای نادان این چه سئوالی است که از من می پرسی خوب معلوم است ، خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست !ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند ،به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است !

/ 2 نظر / 8 بازدید
فاطمه

سلام. بابا فعال!اومده بودم سوالتو جواب بدم دیدم کلی مطلب گذاشتی،مثل اینکه جواب سوالتو گرفتی[لبخند] من خودم لینک عکسو تو درج تصویر میذارم. راه دیگه ای نمیدونم[لبخند] راستی قالب بامزه ایم انتخاب کردی[گل]

پرنيا

چقدر آپ كرديد![تعجب][تعجب][تعجب] جالب بود! آخرين جمله از همه بهتر بود![دست]